خواجه نصير الدين الطوسي

470

اخلاق محتشمى ( فارسى )

صناعت خود شهرتى تمام داشتند . چون از موضعى كه از دزدان خوف بود و باج ميستاندندى رسيدند بازارگان گفت : واى بر من اگر مرا باز شناسند و بدانند كه من كيستم ! حكيم گفت : واى بر من اگر مرا باز ندانند و نشناسند كه من كيستم ! ( 35 ) قيل لاحنف بن قيس : ممّن تعلّمت الحلم ؟ قال : من قيس بن عاصم . قيل : و ما بلغ من حلمه ؟ قال : بينما هو جالس فى داره اذ جاءته جارية له بسفّود عليه شواء ، فسقط من يدها ، فوقع على ابن له فمات ، فدهشت الجارية . فقال لا روعة « 1 » عليك ، [ انت ] حرّ لوجه اللّه . فهذا ما رأيت من حلمه . ترجمه : احنف قيس را گفتند : حلم از كه آموختى ؟ گفت : از قيس بن عاصم . گفتند حلم او تا چه غايت بود ؟ گفت « 2 » : روزى نشسته بود در سراى خود ، خادمه‌اى در آمد و معلاقى در دست داشت بريانى برو ، بريان از دست او بيفتاد و بر سر پسر او آمد ، و پسرش بمرد ، آن خادمه مدهوش شد . گفت مترس ! تو آزادى براى خداى ! من از خلق او اين ديدم . ( 36 ) و شتم رجل الاحنف ، و كان يتبعه . فلمّا قرب من الحىّ وقف و قال : ان كان قد بقى فى قلبك شيىء فقلته ، كيلا يسمعك بعض سفهاء الحىّ فيجيبوك . ترجمه : مردى احنف را دشنام ميداد ، و از

--> ( 1 ) - اصل : ودعة . ( 2 ) - اصل : گفتند .